قربانعلي هادي*
چكيده:
اين پژوهش در
موضوع؛
نگرشي
تطبيقي به تقريب مذاهب و ناسيوناليسم
پس از طرح
مسأله در چهار بخش تنظيم شده است.بخش
اول؛
به كليات پرداخته كه در آن تعاريف تقريب و وحدت، ناسيوناليسم، پيشينة تقريب و
ناسيوناليسم مطرح شده است.
بخش دوم؛
ناسيوناليسم را تبيين ميكند، كه دورههاي رشد مليگرايي در جهان را بيان
مينمايد، و اينكه ناسيوناليسم يک باور سياسي است؛ تأثير انقلاب كبير1789
فرانسه را با مايههاي ناسيوناليستي، بر اين رويكرد برجسته ميداند.
بخش سوم؛
به تبيين ارتباط تقريب مذاهب و ناسيوناليزم اختصاص يافته است، كه به طرح تقريب
و مباني آن از ديدگاه قرآن و سنت پرداخته، قرآن كريم، مبناي خلقت واحد و حبل
الاهي را از عوامل ايجاد وحدت بيان فرموده است. پيامبر(ص)
مصلحتبيني، پيروي از اهلبيت(ع) را ماية تحقق وحدت اسلامي ميداند.
امام علي(ع) نيز سيرة پيامبر اكرم(ص) را در ايجاد وحدت
مهم دانسته، و به حدت و همگرايي دستور ميدهد و از اختلاف نهي ميكند، كه با
تحليل مفاهيم فوق،
تقريب مذاهب
با ديدگاه سعادتمحور، با اتحاد همة پيروان
مذاهب، در صدد تأمين امنيت و سعادت دنيوي و اخروي انسانها است. اما
ناسيوناليسم با تكيه بر اصالت نژاد، به دنبال حرمت شكني، اعمال زور و
عصبيتهاي كور بدور از منطق و بار عقلاني است.
بخش چهارم؛
تبيين آسيبها و راهكارهاي تحقق تقريب و وحدت اسلامي را به عهده دارد. آسيبهاي
تقريب به عوامل بيروني چون استعمارگران، هجوم فرهنگي، و عوامل دروني بهاختلاف
مسلمين، ناسيوناليسم و تعصبات مذهبي تقسيم شدهاند. از راهكارهاي ايجاد تقريب
احترام به همديگر، تكيه بر اشتراكات ديني، توجه دادن به قرآن، نبوت پيامبر اكرم(ص)و
سيرة امام علي(ع)، مورد تأكيد قرار گرفته، و در نهايت با ذكر نتيجه
اين مجموعه پايان يافته است.
كليد
واژهها:
تقريب مذاهب، غرب، پيامبر اكرم(ص)، ناسيوناليسم، نژاد، اعتقاد،
آموزة دين، وحدتاسلامي، مليت، اسلام، عصبيت، حاكميت، امام علي(ع)،
جامعه، سياست.
اهميت مسأله تقريب و وحدت اسلامي بر هيچ کس پوشيده نيست و حتي
عالمان پيشين، اعم از شيعه و سنّي با بررسي مباني فقهي، تفسيري و کلامي و...
براي تحقق آن کوشيدهاند، چراکه آنان به اين نکته اساسي آگاه بودند که يکي از
راههاي مهم در تقريب بين مذاهب، بررسي منابع و مباني فقه تطبيقي است. کشف اين
واقعيت که اختلاف بسياري ميان نظريات پيشوايان مذاهب گوناگون وجود ندارد، نقش
مهمي در تقريب بين مذاهب ايفا ميکند.
اما
ملّيگرايي كه مانند ديگر مباحث قدرتمند ايدئولوژي، جنجالهاي بسياري را چه در
مباحث علومسياسي و روابط بينالملل، جامعهشناسي سياسي و روانشناسي اجتماعي
ايجاد نموده است. ميتوان آن را يكي از نقاط مقابل تقريب مذاهب نام برد، و
ايندو را با هم مقايسه نمود، رشد ملّيگرايي در خلال دو سدة اخير مرهون برخي
تحولات در عرصه جهاني چون گسترش دموکراسي، جهانيشدن، همگرايي فزاينده بازارهاي
جهاني و تشکيل امپراتوريهاي استعمارگر اروپايي است. با تحولات فوق، نگاه
كلاسيك ناسيوناليزم به تدريج رنگ باخت و انواع ديگري از وفاداري و احساس تعلق
نگاه ناسيوناليستي، جايگزين آن شد. تقريب مذاهب اگرچه در ظاهر تفكر جمعگرايي و
يكي شدن پيروان مذاهب، را ميرساند. كه بر آناست مثل ناسيوناليزم، مسلمانان با
تكيه بر احساسات از جمله عواطف مذهبي و ايدئولوژيكي گرد هم آيند. ولي اين
برداشت درستي نميتواند باشد، زيرا تقريب مذاهب به ديگر سخن همان وحدت و انسجام
بشري است، كه با توجه به مباني و اهداف بيان شده در دين اسلام، تمام انسانها
در قالب هر دين و مذهبي، به تقريب و همگرايي در راستاي پيروي از خالق واحد و
تأمين سعادت دنيوي و اخروي بشر فرا خوانده شدهاند.
پيروان اديان
و مذاهب مختلف در جهان با وجود مشتركات و نقاط همگرايي در رأس همه خداي واحد
و...، بجاي اينكه با تكيه بر مشتركات ديني، مذهبي و انساني خويش، تقريب مذاهب
و يا وحدت پيروان اديان را بوجود آورند؛ هر از چندگاهي به اختلافات و ظلم
بههمديگر دست زده، و بر يكديگر احساس برتري دارند، نگاه ناسيوناليسم آن است كه
هر ملت حق دارد، نظام سياسي مخصوص خود ايجاد نمايد. بر اين اساس، ناسيوناليسم
يک باورسياسي دانسته ميشود که درسايهي آن مرزهاي مليتي، مشروعيت سياسي يافته
كه بايد، با کاراکترهاي ملي، مطابقت داشته باشد. ناسيوناليسم به معني علايقِ
وطن پرستي تعبير ميشود، که فراتر از مرزهاي اتنيکي و نژادي عمل ميكند، كه
نازيسم هيتلري
آلمان، فاشيسم موسيليني ايتاليا، كشتار بيرحمانة صهيونستها در فلسطين و
لبنان، تصفيه قومي در صربستان، بوسني، رواندا، كنگو، قتل عام قريب به60%
هزارههاي افغانستان در حكومت عبدالرحمن خان را ميتوان از نمونههاي
ناسيوناليسم افراطي ياد كرد.
پس جهت راه حل اين معضلات و رفتن بسوي تقريب ديني و مذهبي، و
يا همگرايي انسانيـ اسلامي، اراية پاسخ به سؤال ذيل، در خور توجه ميباشد.
ـ
ارتباط تقريب مذاهب و وحدت اسلامي،
با
ناسيوناليسم
چگونه است؟
در ارايه فرضيه اين رويكرد عجالتاً ميتوان گفت كه ناسيوناليسم
با تأكيد بر اصالت نژاد، وطن، قوم و...، يك حركت سياسي، با پيامدهاي منفي
بينالمللي، متكي بر احساسات، عواطف و عصبيتهاي ناروا است، در حالي كه تقريب
مذاهب و وحدت اسلامي، با نفي نژاد، قوم و...، يك حركت كاملاً ايدئولوژيكيـ
مذهبي با تأكيد بر مباني چون اصل برابري، عدالت، انصاف، تقوا و پرهيزگاري،
احترام به همنوع و پيروان مذاهب ديگر و اصل كرامت انساني در صدد تشكيل امت
واحدة اسلامي، و در سطح كلان در پي همگرايي و انسجام بر اساس فطرت انساني در
سراسر جهان ميباشد، كه ايندو با هم كاملاً در تضادند. در اين مقاله، تقريب
مذاهب اسلامي، به عنوان نمونة از همدلي و همگرايي نوع بشر تبيين ميشود، يعني
با توجه به نسخة همگرايي پيروان اسلام، تمام افراد بشر با هر دين و مذهبي با
توجه به مباني و مشتركات مسلم(خداي واحد، مبدأ خلقت واحد و..) خود ميتوانند،
گرد هم آمده و به گونة مسالمتآميز زندگي كنند.
تقريب يعني نزديك گردانيدن، و گردهم آمدن؛ مقصود از «تقريب»
اين است که علماي هر مذهب درباره مذاهب ديگر مطالعه كنند تا به اين نتيجه برسند
که همة آنان در اصلِ اعتقادات (اسلام)، اشتراک نظر دارند، و با حفظ عقايد قطعي
و مسلم خود در تمام زمينهها موضع واحدي داشته و از توطئههاي دشمنان اسلام
غافل نباشند.
تقريب، نزديك نمودن مذاهب به همديگر و حذف موانع رواني مصنوعي
است. بنابراين تقريب نه تذويب است و نه تخريب; يعني مقصود ما ذوب مذاهب در يك
مذهب ديگر، و تخريب مذاهب و حملهي يك مذهب به مذهب ديگر نيست.[1] بنابراين عالمان مذاهب اسلامي، با توجه به مشتركات (توحيد،
اسلام، معاد، نبوت و...) از راه بحثهاي علمي، کلامي، تفسيري، حديثي، اصولي و
فقهي و...، با طرح مسائل نظري اجتهادي در محيطي صميمي به حقايق و واقعيتهاي
اسلامي دست يابند، و به همه پيروان مذاهب منعكس نمايند.
اما وحدت اسلامي اين است كه همهي نيروهاي امت، موضعگيري
واحدي در قضايا و مسايل مشترك اسلامي; مانند اجراي شريعت اسلام، يا تحقق
ملاكهاي حقوقي، اجتماعي، سياسي، اقتصادي، يا موضعگيري واحد نسبت بهتهاجم
دشمن به امت اسلام و... در مقام عمل داشته باشند، ولي در مقام فكر، در مقام فقه
و اجتهاد آزاد هستند و دعوت قرآن به وحدت، همين وحدت عملي است، قرآن مسالهي
فكر و اختلاف فكر را آزاد گذاشته است.
شيخ محمد عاشور, معاون رئيس دانشگاه الازهر مصر و رئيس كميتة
گفتوگوي بين مذاهب اسلامي ميگويد: «مقصود از انديشة تقريب بين مذاهب اسلامي,
يكي كردن همة مذاهب نيست...تقريب بايد بر پاية بحث و پذيرش علمي باشد تا بتوان
با اين اسلحة علمي به نبرد با خرافات رفت و بايد دانشمندان هر مذهبي در
گفتوگوي علمي خود, دانش خود را مبادله كنند, تا در يك محيط آرام بدانند,
بشناسند, بگويند و نتيجه بگيرند».[2] در مفهوم وحدت اسلامي و تقريب، دو اصطلاح و عنوان مهم است:
يكي حفظ وحدت و يكپارچگي امّت اسلامي و ديگري حفظ اصل اسلام، اين دو بايد در
كنار هم مورد توجه خاص قرار گيرد.
پرفسور
روژهگارودي فرانسوي ميگويد: دليل اين كه من از مسيحيت و ماركسيسم به اسلام
گرويدم، اسلام براي من مفهوم جهانيترين مذهب را داشت. زيرا «توحيد» مفهومي
جهاني دارد و فقط مفهومي براي ما نيست. اين ما را به حركت و مبارزه
فراميخواند...شركت ما در اين كار براي ايجاد اتحاد يك وظيفه بسيار بزرگ است.
البته منظور از اتحاد، اتحاد امپرياليستي، كه امريكا ميخواهد، نيست. پيروان
مذاهب قبلي، پيامبران ديگر را در دوران خودشان نفي ميكردند; يهوديان حضرت
مسيح(ع) را قبول نميكردند، مسيحيان نيز حضرت محمد(ص)
را نميپذيرفتند؛ اما قرآن به ما تكليف ميكند و ميآموزد كه به همه پيامبران
قبل همچون حضرتموسي(ع) و حضرتمسيح(ع)و... و به
شريعت آنها احترام بگذاريم. به همين دليل، نظر من آن است كه مسلمانان
ميتوانند هسته اصلي اين اتحاد جديد باشند،...ما ميتوانيم نقش اول و برجسته را
براي اتحاد در سطح كل جهان داشته باشيم، به شرط اين كه بر اختلافات خودمان
انگشت نگذاريم و آنها را ترويج نكنيم، بلكه در نقاط مشتركي كه ميانمان وجود
دارد، تعمق كنيم.[3]
الفـ پيشينة
تاريخي تقريب و وحدت اسلامي
وحدت و
همگرايي با پيدايش انسان و روحيه اجتماعي او عجين است، وحدت با تشخيص عقل ضرورت
مييابد، لذا به حكم عقل براي زندگي بهتر، وحدت و زندگي هماهنگ با ديگران،
دايماً در انديشة بشر بوده است، زندگي قبيلوي بشر در قديم، رضايت عمومي از يك
حاكميت را ميشود نوعي اتحاد به حساب آورد. كه امور را جهت تأمين امنيت و حقوق
خود، به مرجع و قدرتي واگذار ميكردند، از نظريهپردازان قرارداد اجتماعي در
عهد قديم افلاطون و در عصر جديد توماسهابز، ژان ژاك رسو، جانلاك و...را
ميتوان بر شمرد.
سابقه وحدت اسلامي به آغاز دين اسلام برميگردد که ميان صحابه
رسول خدا اختلاف و منازعه پيدا ميشد و قرآن، مسلمانان را از آن منع ميکرد. از
جمله در جنگ احد، که خداوند در سوره آلعمران ميفرمايد: «واعتصموا بحبل الله جميعاً و لاتفرقوا»، تأکيد بر وحدت و پرهيز از اختلاف دارد.
در سال 1327هـ.ش، در قاهره جمعيتي بهنام «جماعة التقريب بين المذاهب الاسلامية» تشكيل شد، آنها مركزي را به نام «دارالتقريب بين المذاهب الاسلامية» بنيان گذاشتند و مجلهاي هم به نام رسالة الاسلام منتشر
كردند. مؤسسان آن از شخصيتهاي معروف جهان اسلام، مانند شيوخ و اساتيد الازهر
شيخ عبدالمجيد سليم; استاد مجدد شيخ محمود شلتوت; شيخ محمد محمد مدني، رئيس
دانشكده شريعت در الازهر; امام سيد عبدالحسينشرف الدين; علامه سيد حسين
بروجردي مرجع عالي شيعيان جهان و استاد علامه شيخ محمد تقي قمي، دبير دائمي
دارالتقريب بودند. كه آيةالله العظمي بروجردي(ره)، مرحوم «كاشف
الغطاء» از اين فكر حمايت فكري و مالي ميكردند.
از امتيازات مهم اين حركت، گرايش و تاييد عالمان بزرگ و نداشتن
صبغه و رنگ سياسي بود كه باعث موفقيت شد، و امتياز ديگر آن جايگزيني اصطلاح
«تقريب» به جاي «وحدت» بود. اين عبارت، نشانگر آن بود كه:
اولاً، اين كار جنبة فرهنگي و علمي دارد و تا وقتي كه يك نوع
تفاهمي بين عالمان اسلام و پيشوايان مذاهب پيدا نشود، نميشود مسلمانان را دعوت
به يك نوع وحدت كرد، زيرا چنين وحدتي در حاليكه تفاهم و تقريبي ايجاد نشده،
وحدت صوري و سياسي است و تا وقتي كه يك اختلاف اين چنيني هست، ثمره نميدهد.
ثانيا، جايگزيني «تقريب» به جاي «وحدت»، نشان ميداد كه هدف
بنيانگذاران اين حركت، انحلال و يا ادغام مذاهب نيست، بلكه مقصود اين است كه
مذاهب، با حفظ استقلال و ماهيت خود، به يكديگر نزديك شوند.
اصول اين حركت بر امهات و مسايل اصلي اسلام كه مورد اتفاق همة
مسلمين است متكي بود، و مؤسسان آن به خصوص روي فقه تكيه ميكردند و مدعي بودند
كه اين فقه، مذاهبِ مهم موجود مانند مذهب شافعي، مالكي، حنبلي، حنفي،
جعفري و زيدي را از هم جدا كرده است. البته، اختلافات عقيدتي بين مذاهب ديگر با
شيعه در مساله امامت وجود دارد; چنان كه در مذاهب اهل سنت نيز در مسايل عقيدتي
اختلافاتي است. گروهي گرايش اشعري دارند و گروه ديگر گرايش اعتزال; اما هيچ يك
از اختلافات عقيدتي، باعث ايجاد مذهب نشده است، و كسي نميگويد فلان قسمت عالم
اسلام اشعري هستند يا اعتزالي، بلكه تقسيمات برحسب فقه است. لذا، تكيه بر تقريب
در محدوده فقه مذاهب، كار خوبي بود.[4]
بـ پيشينة
فرهنگي تقريب مذاهب؛
در آغاز غيبت
كبرا، فقيه نامي شيعه شيخ طوسي، كتاب ارزشمند «الخلاف» را به رشته تحرير آورد و
بدين ترتيب، زمينههاي فقه تطبيقي و فقه مقارن، ميان مذاهب اربعه، وجود خارجي
گرفت. پس از آن دانشمندان بزرگي چون علامه حلي، با نگارش كتاب «تذكره »، راه
شيخ طوسي را پيگرفتند. در اين عصر نيز، آيت الله سيد عبد الحسين شرف الدين در
لبنان، آيت الله بروجردي و شيخ محمد تقي قمي در ايران، و شيخ محمود شلتوت و شيخ
محمد مدني در مصر ادامه دهندگان اين راه بودند.
در قرون بعدي نيز مصلحان و انديشمنداني چون سيد جمال الدين اسدآبادي،
شيخ محمد حسين كاشف الغطاء، شيخ محمد عبده و... پا به صحنه اجتماعي و سياسي
گذاشتند و نداي اتحاد مسلمانان را سر دادند.
تاريخچه تقريب در بعد علمي، فرهنگي و عقايدي به اواخر سده سوم
و پس از آن باز ميگردد. عالمان مسلمان در آن زمان، اهميت مسأله را درک کرده و
بر آن تأکيد زياد داشتهاند. تقريباً از اواخر سده سيزدهم به بعد، چند تن از
علماي بزرگ اسلامي، مسلمانان را به وحدت دعوت کردند که در ميان آنان، مرحوم سيد
جمالالدين اسدآبادي و شاگردان او شاخصند.
کتاب الخلاف
محمد حسن الطوسي، که در آن نظريات وآراء علماي فريقين را بدون تعصب و براي بيان
روش فقهي در استنباط احکام در سده چهارم و پنجم گرد آوري کرد. مجمع البيان
مرحوم طبرسي که توسط علامه فقيد شيخ محمود شلتوت به عنوان بهترين تفسير به
دارالتقريب پيشنهاد شد و همين تفسير با پاورقيهاي علماي الازهر چاپ و به عنوان
تفسير قرآن تمام مذاهب معرفي گرديد.
كتاب لواء الحمد امام سيد صدرالدين صدر (والد امام موسيصدر)
تلاشي بود براي گردآوري تمام رواياتي كه فرقههاي مختلف اسلامي در زمينههاي
مختلف اعتقادي و فقهي از پيامبر اكرم(ص) نقل كردهاند تا علاوه بر
قرآن كريم، منبع قابل اعتماد ديگري فراروي مسلمانان بوده، زمينهساز وحدت سنت
پاك پيامبر اكرم(ص) شود. بزرگان ديگري نيز در اين مدت در پيرامون
فقه و مذاهب اسلامي آثار ارزندهاي نگاشتند; سپس موج موسوعه نويسي
«دايرةالمعارف نگاري» آغاز شد. الموسوعة الفقهية از دانشگاه دمشق، موسوعة
عبدالناصر للفقه الاسلامي، از دانشگاه الازهر، و تلاشهاي آغازشده در دانشگاه
كويت براي تكميل الموسوعة الفقهية نمونههايي از اين موج نوين است. استاد
گرانمايه و رئيس دانشكده فقه در نجف اشرف، سيد محمد تقي حكيم، نيز
كتابيگرانسنگ درباره اصول فقه مقارن تاليف كرده است. دستاوردهاي اين تلاشهاي
سازنده بهمرور در فتواهاي فقهاي اسلام بروز و ظهور يافته و نشان داده است كه
دستيافتن به وحدت فقهي چندان هم دور از انتظار نيست.[5]
بنابراين كتب و وفعاليتهاي فوق را ميتوان از پيشينههاي فرهنگي و علمي تقريب
مذاهب برشمرد.
هدف از وحدت و تقريب مذاهب اسلامي، اين است که مسلمانان، خود
را امت واحده بدانند: «ان
هذه امتکم واحده و انا ربکم فاعبدون».
اخوت اسلامي که قرآن بر آن تأکيد دارد و ميگويد: «انّما
المؤمنون اخوة فاصلحوا بين اخويکم»
معنايش التزام قلبي و عملي به مشترکات اسلام است.
1. رسيدن به رستگاري با تقريب در زير لواي توحيد، با توجه به
منبع خلقت واحد و خالق واحد؛
2. يکي از اهداف وحدت اسلامي رفع اختلاف و نبود درگيري و نزاع
است: «وَأَطِيعُوا
اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلاَ تَنَـازَعُوا فَتَفْشَلُوا...;[6] و اطاعت(فرمان) خدا و پيامبرش نماييد و نزاع (و کشمکش)
مَکنيد...»؛
3. آشنايي بيشتر علماي مذاهب از همديگر و پيدا كردن زمينههاي
مشترك، و سعي در راه توسعهي اين زمينهها; ما مامور هستيم بين اديان زمينههاي
مشترك را پيدا كنيم. از اين رو طبق آيهي شريفهي «تعالوا الي كلمة سواء بيننا و بينكم»[7] به طريق اولويت، ميبايست زمينههاي مشترك بين مذاهب اسلامي
را پيدا كنيم و آنها را توسعه دهيم؛[8]
4. كوشش در راه گسترش عوامل وحدت و حذف موانع آن;
5. فعاليت در راه از بين بردن موانع رواني بين مذاهب كه معمولا
موانع رواني از يك سو نتيجهي مقولات تاريخي و از سوي ديگر نتيجهي فعاليتهاي
دشمن ميباشد;
6. تقريب تودههاي مسلمان; هدف تقريب رفع سوء تفاهمات و شبهاتي
است، كه در بين مذاهب مطرح است؛
7. پيروزي در امور دنيوي و اخروي و تقويت جامعة اسلامي دربرابر
تهديدات دشمن و جلوگيري از تجاوز آنان؛
8. ايجاد مركز قدرت سياسي، علمي، فرهنگي، اقتصادي و...توسط
مسلمانان در جهان؛
مؤلفههاي چون: اصل برابري، اصل عدالت، اصل انصاف، خدمت به
انسان، اقتضاي شرايط و زمان، جلب منافع مسلمين، منافع ملي، توجه به ارزشهاي
انساني و... ضرورت وحدت اسلامي و تقريب مذاهب را به تصوير ميكشند، به گوشة از
آنها اشاره ميكنيم.
1ـ فراهم شدن شناخت مباني و منابع اجتهادي (استحسان، مصالح
مرسله و...) که پس از عصر تشريع به وجود آمد و باعث اختلاف آراء شد؛
2ـ فراهم شدن زمينه دستيابي به حقايق و واقعيتهاي اسلامي در
ابعاد گوناگون از راه تبادل افکار و انديشههاي مختلف عالمان مذاهب اسلامي؛
3ـ نزديکي آراء و ديدگاههاي عالمان اسلامي در اغلب مسائل نظري
و اختلافي در ابعاد گوناگون علمي، فرهنگي، فقهي و...؛
4ـ تبديل دشمنيها به دوستي و دورشدن انگيزههاي غيرعلمي در
مقام تحقيق و پژوهش؛
5ـ وحدت و تقريب مذاهب فراهم كننده قدرتي حقيقي مسلمانان، و
موجب الگو شدن ديدگاههاي اسلامي در جهان است؛[9]
6ـ وحدت دستاورد طبيعي تكامل انسان و گوياي پيشرفت و رشد فكري
جامعة ديني است.[10]
ناسيوناليسم
درغرب مشتق از
Nation
به معناي «ملت» است. ناسيون از
Nascence
به معناي زادهشدن گرفته شده كه از قرن 13 ميلادي معمول بوده و به گروهي از
مردم كه زادگاهي يكساني داشتند اطلاق ميشد، اما در قرن 16 ميلادي ناسيوناليسم
به واحد سياسي تبديل شد و كاربرد آن از اواخر قرن 18 آغاز گرديد[11].
امروزه ناسيوناليسم[12]
برگرفته از ملت، به معني ملّيگرايي و نژاد پرستي است.[13]
ناسيوناليسم به معني علايقِ وطنپرستي يا نژادپرستي نيز شناخته ميشود، به اين
تعبير كه به فرد، افراد، گروه، احزاب و يا كشوري از نظر روانيـ عاطفي اين حس
دست ميدهد كه از ديگران به هر دليلي برتر و آقا است و بايد ديگران در راه بقاي
آنها قرباني شوند، در راه تحقق اين اهداف از هيچ ظلمي عليه جامعه بشري فروگذار
نميكند.
طرفداران اين
ايده بر اصالت ملت و نژاد تکيه دارد. بر اين
اساس
ناسيوناليسم با اصالت دادن واحدهاي «ملّي» و نژادي، يک ايدئولوژي سياسي و بنياد
فکري، نظري و عملي يک ملت محسوب ميشود.
اگر چه در
مراكز آكادميك و علمي، تعريف يكدستي از ناسيوناليسم، ارايه نشده است[14]،
زيرا اين ايده با عدم پشتوانة عقلاني و متكي بر احساسات و عواطف، در رويكردهاي
مختلف در علوم سياسي و روابط بين الملل، جامعهشناسي سياسي، روانشناسي اجتماعي
و...مطرح گرديده است. ناسيوناليسم يک باور سنتيـ سياسي ميباشد که براهميت
هويت مليتي تاکيد ميکند. از اين ديدگاه، هرمليت يک واحد ارگانيک تلقي ميگردد
که اين واحدها، پارهاي از خصوصيات و ويژگيهاي رفتاري شان را در گذر تحولات
زيستي کسب کردهاند.[15]
اما از ديد مارکس، ناسيوناليسم ممثل منافع طبقه برژوا ميباشد که درخدمت اين
طبقه به کار ميرود.[16]
اصطلاح
ملّيگرايي که يک اصطلاح نسبتاً جديد و مربوط به دوران معاصر ميباشد از کلمه
«ملت» گرفته شده است که از کلمات عربي و قرآني بوده و هفده بار در قرآن مجيد
آمده است.
در تعريفي
ديگر آمده است: «احساس عميق و وابستگي به ميهن و وفاداري مطلق به آن و احساس
سهيم بودن در سرنوشت آن، اساس ناسيونالسيم است، ناسيوناليسم آنگاه اصيل است که
هيچ عامل ديگري در راه وفاداري انسان به ميهن و سرزمين حائل نگردد.»[17]
1/6ـ چيستي
ملت، مليت؛
«ملت» در لغت
به معناي راه و روش، دين، شريعت و مذهب ميباشد. ولي امروزه
Nation
به اشتباه به ملت معني شده كه برخي علماي معاصر سياست، همان معني غربي آن(Nation
به معناي ملت)را، مراد ميكنند.[18]
كه مرجع اشتاباهاتي زيادي گرديده است. واژه «ملت» در علم سياست چنين تعريف شده
است: «دستجات و گروههاي انساني که به وسيلهي عناصر مختلف در نظام تاريخي
«زمان، جغرافيايي (مکان )، و اقتصادي (فعاليت براي ادامه حيات) و احيانا عناصر
زباني و نژادي وحدت يافتهاند. واين عناصر عيني و مشهود، موجب پيدايش آرزوها و
سرنوشت مشترک گرديده است».
«مليت»
(Nationality)
گاهي مقوله «مليت» را همچون معادلي براي كلمة «ملت» و گاهي هم براي «قوم» بکار
ميبرند. كلمة مليت که ترجمه انگليسي(Nationality)
است به حق شهروندي يا تابعيت افراد به يک کشور برمي گردد، كه در مؤلفههاي زير
باهم شريكند: 1. سرزمين مشترک 2. تاريخ مشترک 3.فرهنگ مشترک(زبان، اعتقادات،
مذاهب، عادات، کنش و واکنشهاي مشترک) 4. روابط اقتصادي (موجوديت مناسبات
اقتصادي پيشرفته مثلا «بازار» ملي).
2/6ـ پيشينة
ناسيوناليسم؛ نـاسـيـونـاليـزم اولينبار در 1789
توسط آگوستين بارائل[19]
كشيش ضد انقلابي فرانسوي استعمال شد.[20] و كمكم ناسيوناليزم به شكل دكترين سياسي در آمد، و
نـاسـيـونـاليـزم استقلال طلب، در ابتداي قرن 20 شكل گرفت.[21] ناسيوناليسم به عنوان يك دکترين
سياسي، در آغاز 1800ميلادي دراروپا تولد يافته و به تدريج وارد ادبيات سياسي و
جامعه شناختي گرديد. ريشههاي ناسيوناليسم بهعنوان يک باورسياسي، با انقلاب
فرانسه (1789) گره ميخورد که شيرازهي اصلي آن از مقاومت مردم ستم ديده عليه
حاکميت ستمگر شکل گرفت و باهمين گرايش اول دراروپا و پس از آن در آمريکاي لاتين
گشترش يافت.
دورههاي ذيل در نحوة دگرديسي و رشد ناسيوناليزم در تاريخ مورد توجه قرار
گرفتهاند.
1. انقلاب کبير فرانسه که ايدئولوژي ناسيوناليستي از جنين اين انقلاب زاده شد؛
2. جنگ جهاني اول و دوم و گسترش استعمارگري؛
هانس كوهن ميگويد: «ناسيوناليزم حاصل پيدايش خود آگاهي و خود اتكايي جوامع به
بلوغ رسيده، در جهت حركت بهسوي پديدة«ملت سازي» است.[22]
3. شکست نظام سرمايهداري دولتي(كمونيستي) بلوک شرق و رشد
مليگراي و استقلال اقليتهاي ملي شوروي سابق؛
4. اعتراضات مبني بر رسميتشناسي حقوق و خودمختاري از دهه 1960
به بعد؛ که از آن جمله ميتوان به اعتراضات باسکها
(Basques)
در
اسپانيا و اعتراضات مسيحيان کاتوليک در ايرلند شمالي، اسکاتلند و بلژيک اشاره
کرد؛
5. تأثيرات ليبراليسم غربي و توجه دولتها و جوامع به
دموكراسي؛
6. فرآيند جهاني شدن و رشد مكتب اومانيسم و انسان محوري؛
ملّيگرايي از ابتداي ظهور خود در اواخر قرن هجدهم به شكل يك
ايدئولوژي در آمد و به تدريج در سرتاسر گيتي
گسترش
و مقبوليت يافت که امروزه ميشناسيم. اروپا در اوايل قرن نوزدهم شاهد تکوين
ملّيگرايي در
يونان،
آلمان، ايتاليا و ايرلند بود. و سپس دامنه اين موج به امپراتوريهاي چند
قومي
اتريش، مجارستان، پروس، روسيه و عثماني نيز رسيد. فشارهاي خارجي و داخلي
باعث شد تا اين امپراتوريها به تدريج در برابر استقلال طلبان سرتسليم فرود
آورند و
بدنبال جنگ جهاني اول، تمامي اين چهار امپراتوري فرو ريختند و کشورهاي مستقل
متعددي از بطن آنها پديدار شدند.
اساس پيدايش
ناسيوناليسم، ضرورتي بود که در سده 1800 ميلادي وجود داشت. اين ضرورت و
ايدولوژي تازه به برخي از کشورهاي اروپايي و کشورهاي استعمارگر اجازه آن را
ميداد که پاي خود را در کشورهاي ديگر از طريق جنگ و کولونياليزم باز کنند.
ايدئولوژي ناسيوناليزم تعريفيتازه بود براي مشروعيت «نوعي ديگر» از ظلم
استعماري و ستم ملي در جهان، همين اصل تنازع بقا، اساس فکري ايدئولوژي نازيسم
شد که با شروع جنگ و نابودي ملتهاي ديگر، ميخواست برتري ملت خود را نشان دهد.
ناسيوناليسم اگر از محدودة يك كشور خارج شود امپرياليسم مستقيم و يا غير مستقيم
شكل ميگيرد، اما اگر محدود در يك كشور باشد، حكومت توتاليتر را شكل ميدهد[23]،
كه ناسيوناليسم نازيسم هيتلري نشان داد، كه بصورت مستقيم در صدد توسعة
امپرياليسم در جهان بود.
2ـ
گونههاي
ناسيوناليسم
و ملّيگرايي
اگر
ناسيوناليسم از يک علاقه ساده طبيعي به وطن و مليت فراتر رفته و به عنوان يک
ايدئولوژي و آرمان عقيدتي و اجتماعي و به منزله يک شبه مذهب درآيد، و منافع،
حقوق و مصالح ملتها و كشورها را ناديده بگيرد، امتيازات را در انحصار ملت، قوم
و مذهب خود داند، ناسيوناليسم منفي و مخرب است. كه باعث گسترش ظلم و ستم و
بيعدالتي و جنگ و جدايي بين ملل، قبائل و مذاهب مختلف ميگردد.
1ـ ناسيوناليسم توسعه طلب؛
درونمايه گرايش توسعه طلبانة ناسيوناليزم، نشان از نظاميگري، توسعهطلبي و
خودكامگي جمعي نسبت به ديكران دارد، كه اين كاملاً با خود مختاري ملي مغايرت
دارد.[24]
2ـ
ناسيوناليسم انحصارگرا؛ ناسيوناليسم انحصارگرا[25]
نوعي از ناسيوناليسم است كه به دلايل مذهبي، نژادي، قومي و...، كساني را كه در
طبقهبنديهاي مقررِ مربوط به واجد شرايط بودن قرار نميگيرند، و آنها را از
شهروندي كامل و امتيازايات محروم ميدارد.[26]
3ـ
ناسيوناليسم وحدت خواه؛ كشورهاي موجود را قطعات اشغال شدة قلمروي ملي تلقي
ميكند، اين نوع ناسيوناليسم در صدد يكپارچگي گروه خود براي رهاي از اشغال
حاكمان موجود در كشورها ميباشد؛
4ـ ناسيوناليسم جداي طلب؛
دولت موجود را يك قدرت امپرياليستي ميداند، و خواهان جدايي قلمروي ملي از آن
دولت، و تشكيل يك دولت ملي است.
5ـ ناسيوناليسم قومي؛
اين رويكرد از ناسيوناليزم گروه قومي را در جنبشملي كه براي برقراري حاكميت
دولتي، يا حفظ آن ميكوشد، بسيج ميكند. چنين جنبشي معمولاً بر روابط
خويشاوندي، خاطرههاي جمعي، هدفها، زبان و فرهنگ و دين قومي، و پيوند با قلمروي
خاص براي تشكيل يك اجتماع سياسي ملي، متكي است؛[27]
6ـ ناسيوناليسم مدني؛
اين مفهوم عبارت است از التزام به«خود مختاري» همگاني توسط تودة مردم، صرف نظر
از قوميت، مذهب، يا هرگونه تفاوت فرهنگي ديگر چون زبان يا گويش محلي، مطرح است.[28]
7ـ ناسيوناليسم ليبرال؛
عـلاوه بـرتـأكـيـد بـراصـول آزادي، بـرابـري و برادري، از خودمختاري گروههاي
خاصي هواخواهي ميكند، كـه خـود را مـتفاوت از افراد و گروههاي يك كشور يا
امپراتوري ميشمارد. اين پديده در ايـتـاليـا، آلمـان و شـوروي بـه
مـليگـرايـي افـراطـي، نـژاد پـرستي و برتري ايـدئولوژي و حـزب خـاص
انـجـاميد.[29]
اگر
ملّيگرايي به معناي محبت و علاقه مندي به سرزمين، مليت، قوم، قبيله و مذهب
خويش باشد بدون آنکه احساس جدايي و برتري از ديگران را داشته باشد و منجر به
تبعيض و تضييع حقوق ديگران نگردد، و توجه به منافع ملي همراه با احترام به
منافع و آزاديهاي ديگران و به رسميت شناختن حق حاکميت ملتها برسرنوشت خود
باشد؛ امري مطلوب و معقول ميباشد و مسلماً چنين احساسات پاک، ساده و بيآلايش
باعث تحکيم روابط ملتها و همبستگي بيشتر در ميان مردم يک جامعه در يک منطقه و
سرزمين ميگردد، كه از آن ميتوان بعنوان وحدتملي ياد كرد.
1ـ ناسيوناليسم ضد استعمار؛
بعد از تولد ناسيوناليزم در اروپا كمكم اين مفهوم تحت تأثير امپرياليسم تبديل
به يك پديده جهاني شد، كه محرك اصلي پيدايش اين نوع گرايش حكومتهاي استعماري
بودند. مفهوم واژه ناسيوناليسم به احساس ميهن پرستي، و تمايل به آزاديهاي ملي
جايگاه خود را نشان داد؛[30]
2ـ ناسيوناليسم اصلاح طلب؛
اين رويكرد قلمروي دولت موجود را به عنوان محدودة قلمرو ملي قبول ميكند، آنچه
مورد اختلاف است، مباني غير ملي مشروعيت و حاكميت دولت است.[31]
البته اين به همان اندازه كه حاكميت دولت موجود را ميپذيرد مثبت است، اما
امروزه به خاطر دخالت بسياري از عوامل غير ملي در تشكيل حكومت مشروع، اختلاف در
مباني غير ملي، ايدة منفي خواهد بود؛
3ـ ناسيوناليسم محافظهكار؛
اين رويكرد بدان جهت مثبت قلمداد ميشود كه در پي حفظ وضع موجود است، اما با
گرايش ترميم وضعيت با توجه بر خواستههاي گروه و يا حزب خاصي؛
4ـ
ناسيوناليسم ملي؛ اين گرايش با ترويج ملّيگرايي به معناي ميهن دوستي با حفظ
حرمت و حقوق ديگران، نه تنها مذموم نيست بلکه ميتواند باعث ايجاد باورهاي
مشترک در جهت شکل گيري و استحکام يک ملت گردد و از همه مهمتر در هنگام خطر اين
عامل موجب ميگردد که مردم براي دفاع از موجوديت و هويت ملي خويش تلاش و مجاهدت
نمايند.
اساس تفكر اين
جـريـان را يـك بـاور افـراطـي با تكيه بر عصبيت، احساسات عاطفي و غير منطقي
سـامـان ميدهـد، در مباني و جانمايههاي ناسيوناليسم، پايههاي نظري و مباني
اومانيستي و انسانشناختي غرب، كاملاً مشهود است كه در آن رويكرد، خدا در همه
حال غايب است، اعتقاد به عظمت و بزرگي يك نژاد، قوم، منطقه، حزب، كشور خاص شعار
اساسي آنان است. از اين رو، ممكن است ناسيوناليزم رنگ مكاتب و نحلههاي متنوع
را به خود بگيرد.
الفـ برتر
دانستن نژاد، قوم، كشور، مذهب و مليت خود، قرار دادن
نژاد به جاي
دين؛
بـ تفکر
جدايي دين از سياست؛
جـ احترام
درحد پرستش افراد مليـ تاريخي، و تقدس بخشيدن افراطي و متعصبانه به نشانههاي
ملي و مذهبي؛
دـ
بيگانه ستيزي،
فقط معيار قرار دادن عنصر ملي، و
باستان ستايي
افراطي
هـ وطن پرستي
و تفاخر ملي و
احياي مظاهر
باستاني و تفاخر به آن
يـ پذيرش
نظام پادشاهي، پاتريمونيال و پدر سالاري.[32]
الفـ آثار منفي ناسيوناليسم
1ـ محدوديت در
همکاريهاي بين المللي2ـ مانع پيشرفتهاي سياسيـ اقتصادي3ـ جو زور، ايجاد خطر امنيت
ملي4ـ ملّيگرايي ضد اخلاق 5ـ ملّيگرايي، جنبش مادي 6ـ ملّيگرايي منشأ جنگها
7ـ تعميم غير منطقي 8ـ انحطاط انديشه 9ـ فساد ملّيگرايي در عرصه علمي
10ـبيماري نژادپرستي
بـ آثار مثبت ناسيوناليسم
1ـ مشروعيت
کشورها 2ـ تبلور اصول دموکراتيک 3ـ اهميت روانشناختي 4ـ شکوفايي
خلاقيتها
5ـ نقد
ناسيوناليسم
در نقد اين
ايده، ميتوان گفت: كه ناسيوناليزم با تكيه بر اصالت نژاد، قوم و مليت خاص،
بيشتر ترويج كنندة خشونت، ظلم و تجاوزگري ميباشد، كه بعضي صاحبنظران آن را
وسيلة استعمار و كاركَشي از مظلومين دانستهاند.
الفـ امام خميني(ره)؛
ايدئولوژي مبتني بر قوم مداري يا نژادگرايي و منطقهگرايي را بازي
كودكانه و موجب بسياري از مشكلات جوامع بشري ذكر ميكنند. ايشان در
مقابل، عناصر فكري و فرهنگي را عوامل اصلي هويت بخشي ميدانند، و يك
واحد كلانتر اجتماعي مبتني بر فرهنگ، تحت عنوان «اُمّت» را يادآور
ميشود كه ميتواند پايهاي براي ايدئولوژي جمعي و هويت بخشي به
انسانها محسوب گردد.[33]
بـ رابيندرانات تاگور:
«آرمان انسان در مقام موجود اجتماعي بايد عاري
از خودپسندي باشد؛ در حالي که آرمان ملّيگرايي شوؤنيسيم و روابط خصمانه است[34]».او
ميگويد:
«ملّيگرايي ميان انسان ها جدايي ميافگند و خصومت ميآفريند و احساسات برتري
جويي را ميان اقوام رواج ميدهد.»[35]
بخش سوم: نگرشي بر ارتباط تقريب مذاهب
و ناسيوناليسم
اين بخش به
تبيين و بررسي علمي دو مقوله ميپردازد؛ يك. مطالعة وحدت و
تقريب مذاهب با توجه به متون آموزههاي دين اسلام، با رويكرد تطبيقي با
ناسيوناليسم. دو. ارزشها در اسلام و ناسيوناليسم.
الفـ تبيين
وحدت و تقريب مذاهب اسلامي
تقريب
مذاهب، نسبت به وحدت در محدودة كوچكتر مطرح است، به عبارت ديگر تقريب مقدمة
وحدت اسلامي است، وحدت يك اصل ديني است، لذا براي رسيدن به وحدت، قافله
وحدتگرايي به تقريب مذاهب تغيير نام يافت. بنابراين در اين قسمت مباني وحدت،
نگرش قرآن و سنت به همگرايي و تقريب مذاهب مورد بررسي قرار ميگيرد.
1ـ
مباني تقريب
مذاهب اسلامي
الفـ مباني
الاهي و انسانشناختي
1ـ بنده بودن
انسان و خدا محوري؛ ايمان به يگانگي خداوند متعال(توحيد)، نبوت حضرت محمد
(ص)، قرآن کريم، مفاهيم و احکام آن، سنت، معاد و مسلمات دين چون نماز،
روزه و... ملاک صفت مسلماني افراد است، كه تقواي الاهي را در پيداشته، و فضيلت
انسانها، فقط با همان مقوله قابل اندازهگيري است، در اين راستا تحليل
انسانشناختي دين اسلام، اين است كه تنها تقوا و پرهيزگاري انسان، عامل برتري
او دانسته شده نه نژاد، قوم و يا چيزهاي ديگر، در قرآن كريم آمده است: «يا
أَيهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَي وَجَعَلْنَاكُمْ
شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ
أَتْقَاكُمْ...»[36]
2ـ دين
اسلام؛ تنها راه اعتلاي انسانيت بوده كه انجام وظايف طبق دستورات الاهي بعنوان
مسؤوليت مشترك همة انسانها مورد تأكيد پروردگار قرار دارد.
3ـ وحدت در
خلقت، زيربناي وحدت؛ «يا
ايها الناس اتقوا ربكم الذي خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بث منهما
رجالا كثيرا و نساء»[37]
اي مردم، از پروردگارتان پروا كنيد، همو كه شما را از يك تن يگانه
بيافريد...». علامه طباطبايي و فخر رازي معتقدند مراد از «نفس واحده» در آيه
شريفه حضرت آدم عليه السلام و مراد از «زوجها» همسرش حوا است كه اين دو والدين
انسانها هستند و خلقت حوا نيز از آدم عليه السلام است.[38]
رشيد رضا نيز ميگويد: در اين كه آن «نفس واحده» كيست، اقوال مختلفي است لكن
منافاتي ندارد كه مراد حضرت آدم(ع) باشد.[39]
انسانها وحدت در خلقت دارند، چون خداوند آنها را از «نفس واحده» آفريده است.[40]
4ـ فضائل
انساني؛ عمل به ارزشها و فضائل انساني چون عدالت، تقوا، محبت...كه در قرآن
آمده است. «يسْـَلُونَکَ
عَنِ الاْنفَالِ قُلِ الاْنفَالُ لِلَّهِ وَالرَّسُولِ فَاتَّقُوا اللَّهَ
وَأَصْلِحُوا ذَاتَ َبَينِکُم».[41]
بـ مباني
معرفتشناختي تقريب مذاهب
1. قرآن؛ قرآن
مجيد و سنت شريف نبوي دو منبع اساسي قانونگزاري اسلام و ساير تعاليم آن هستند و
همه مذاهب اسلامي بر حجيت و حقانيت اين دو منبع اتفاق نظر دارند و اعتبار ساير
منابع را برگرفته و مستند به اين دو ميدانند.
2. ولايت؛ وجه مشترك اهل سنت و اهل تشيع و يكي از عوامل وحدت
شيعه و سني است، چون ولايت يكي از سنتهاي نبوي است و در قرآن نيز بر محبت
ذيالقربي تاكيد شده است.
3. مشروعيت اجتهاد و آزادي بحث و بررسي؛ اسلام راستين با به
رسميت شناختن اصل اجتهاد در چارچوب منابع اسلامي، اختلافات فکري را پذيرفته
است، لذا بر مسلمانان است که تنوع اجتهادها را امري طبيعي دانسته و به راي
ديگران احترام بگذارند، اما نگاه ناسيوناليستي به اين امر حاكميت رأي خاص را بر
مبناي زور و هژموني قدرت مهم ميداند.
2ـ تقريب و همگرايي اسلامي از نگاه
قرآن
1ـ
«اذْکُرُواْ
نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيکُمْ إِذْ کُنتُمْ أَعْدَآءً
فَأَلَّفَ بَينَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوانًا;[42]
و نعمت خدا
را به خود ياد کنيد; آن گاه که دشمنان يکديگر بوديد، پس ميان دلهاي شما الفت و
مهرباني انداخت تا به لطف او برادران هم شديد». «إِنَّمَا
الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ;
در حقيقت مؤمنان با هم برادرند».
مراد از «وحدت انسانها» اين است كه با حفظ اختلافات، نسبت به هم، همدلي پيدا
كنند.
2ـ «وَلاَ
تَکُونُواْ کَالَّذِينَ تَفَرَّقُواْ وَاخْتَلَفُواْ مِن بَعْدِ مَا جَآءَهُمُ
الْبَيناتُ...;
و چون کساني
مباشيد
که پس از آن که دلايل آشکار برايشان آمد، پراکنده شدند و با هم اختلاف کردند و
براي آنان عذاب سنگين است.»
4ـ «إِنَّ
هَـذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ
فَاعْبُدُونِ;
و اين امت
شما، امت يگانه است و منم پروردگار شما. پس مرا بپرستيد».
»امت» به معناي هر گروه و جمعيتي است که جهت مشترکي آنها را پيوند دهد.
5ـ در قرآن
كريم آمده است، كه با پيروان
اديان ديگر متحد باشيد: «قُلْ
يـأَهْلَ الْکِتَـبِ تَعَالَوْاْ إِلَي کَلِمَة
سَوَآءِ بَينَنَا وَبَينَکُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَلاَ نُشْرِکَ
بِهِ شَيـًا...;[43]
بگو: اي اهل کتاب! بياييد...جز خداوند يگانه را نپرستيم و چيزي را شريک او
قرار ندهيم...» آيه فوق
براي وحدت، به قدر مشترک بين مسلمانان و اهل کتاب، يعني توحيد اشاره کرده و
کلمه توحيد را مايه اتحاد و يکپارچگي اديان گوناگون معرفي نموده است.
«وَاعْتَصِمُوا
بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا...فَأَلَّفَ بَينَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُم
بِنِعْمَتِهِ إِخْوانًا[44]؛
به
ريسمان خدا(قرآن و اسلام،) و هرگونه وسيله وحدت، چنگ زنيم و پراكنده
نشويد!...».
خداوند در اين
آيه از عوامل اصلي ايجاد وحدت، حبل الاهي بيان ميدارد، يكي از مهمترين مصاديق
حبلالله، قرآن كريم است. روايتي از پيامبر(ص) حبل الله را به قرآن
تفسير ميكند.[45]
دومين مصداق وجود شريف پيامبر(ص) و اهل بيت عصمت و طهارت(ع)
ميباشند.[46]
سيرة چهارده
معصوم(ع) محور وحدت جامعة اسلامي قلمداد شده است: «فَأَنْتُمْ
أَهْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الَّذِينَ بِهِمْ تَمَّتِ النِّعْمَةُ وَ
اجْتَمَعَتِ الْفُرْقَةُ وَائْتَلَفَتِ الْكَلِمَةُ»[47]
شما
اهل بيت، اهل الله هستيد که به برکت شما نعمت(الاهي) کامل گشته و پراکندگي بر
طرف شده و
اتحاد کلمه پديد آمده است.
پيامبر(ص)
با ورود به مدينه, به رفع اختلافات «اوس» و «خزرج» همت گمارد و به تنازعات و
درگيريهاي قبيلهي پايان داد، و با يك اقدام عملي، با انجام عقد اخوت به الفت
قلبي سامان بخشيد، ابن اسحاق ميگويد: «...
و آخي رسول الله (ص) بين اصحابه من المهاجرين والانصار فقال : تأخوا في الله
اخوين اخوين ثم اخذ بيد علي بن ابي طالب فقال هذا اخي».[48]
پيامبر(ص) ميان مهاجر وانصار, برادري قرارداد و به آنان فرمود: در
راه خدا, دو به دو, عقداخوت ببنديد و خود, با علي(ع) موآخات نمود.
ايشان در سال هشتم هجرت، فرمود: «خداوند...سستي جاهليت و تفاخر قومي و عشيرهاي
شما را از بين برد،...بهترين شما نزد خدا با تقواترين
شماست.[49]
«المسلمون
اخوة لافضل لاحد علي احدٍ الا بالتقوي»[50]
مسلمانان با هم برادرند و هيچكس بر ديگري برتري ندارد جز به تقوي.
«المؤمنون
اخوة تتكافي دماؤهم و هم يد علي من سواهم»[51]
2ـ
حضرت
امام علي(ع)و
همگرايي
اسلامي
الفـ
تأكيد علي(ع)
بهنقش رسول اكرم(ص) در ايجاد وحدت و اخوت بين مؤمنين؛ «قد
صُرفَتْ نحوهُ أفئدةُ الابرار، و ثُنيت اليه أزِمّة الابصار...[52]؛
يعني...خداوند بهوسيلة او كينههاي ديرينه را دفن كرد، شعلههاي فروزان
دشمني و عداوت را خاموش نمود، دلها را با هم الفت داد...».
بـ وحدت
در پرتوي اخلاق؛
«قلوب
الرّجال وحشيةٌ فمن تألّفها أقْبَلتْ عليه؛»[53]
دلهاي مردم طبعاً بيگانه و وحشي است، هر كس با آنها الفت پيدا كند به
او روي ميآورند. «خالطوا
الناس مخالطةً اِن مِتُّم معها بَكوا عليكم، و اِن عِشتم حَنَّوا اليكم»[54]؛
با مردم بگونهاي آميزش كنيد كه اگر مرديد بر شما بگريند، و اگر مانديد،
قلباً به شما بگروند.»
جـ دستور به
دوري از اختلاف؛
علي(ع) فرموده است:
«...والههم
واحدٌ! و نبيهم واحد!، وكتابهم واحدُ! أفأمرهم الله سبحانه بالاختلاف
فأطاعوه أم نَهاهُم عنه فَعَصَوْهُ؟؛[55]
در حالي كه خداي آنان يكي است...آنان خدا را نافرماني كردهاند؟» «و
ألزموا السّواد الاعظم، فان يدالله مع الجماعة، و اياكم والفرقة؛[56]
همواره با سياهي و انبوه مردم مسلمان ملازم باشيد كه همانا دست خدا با
جماعت است، و از تفرقه بپرهيزيد.»
دـ ارتباطات،
عطوفت و صلة رحم؛
«وعليكم
بالتواصل و التباذل و اياكم و التدابر و التقاطع»[57].
بر شما باد به وصل كردن و همبستگي با هم و بذل و بخشش به هم و
بپرهيزيد از پشت كردن به هم و قطع رابطه با يكديگر. «واجعلوا
اللسان واحداً...»[58]
سخنانتان را يكي قرار دهيد و وحدت كلمه داشته باشيد. امام علي(ع)
ميگويد: مهرباني با «مردم» را پوشش دل خويش قرار ده، و با همه دوست و مهربان
باش، مبادا هرگز چونان حيوان شکاري باشي که خوردن آنان را غنيمت داني؛ زيرا
مردم دو دستهاند، دستهي برادر ديني تويند، و دستهي ديگر همانند تو در آفرينش
ميباشند.[59]
امير
مؤمنان (ع) كرامت و حفظ حرمت انسانها را در هماهنگي و وحدت
ميداند.[60]
هـ عمل امام
علي(ع) و حفظ وحدت اسلامي؛
«لقد
علمتم أني أحق الناس بها من غيري، و والله لاسلمن ما سلمت امور
المسلمين، و...؛[61]
قطعاً شما خود ميدانيد كه من از ديگران شايستهتر و احق به خلافت هستم،
ولي به خدا سوگند من تسليم هستم و مخالفتي ندارم، مادامي كه امور
مسلمانان روبراه باشد و تنها به من ستم شود...» اين سخن را علي(ع)
در شوراي شش نفره انتخابي عمر ايراد فرمود. شيخ عبدالمتعال صعيدي, از علماء
بزرگ اهل سنت
و استاد دانشگاه الازهر,
در ستايش اين روحيه علي(ع) چنين ميگويد: نخستين اختلاف ميان مسلمانان, اختلاف
بر سر خلافت بود و علي(رضي الله عنه) با آنكه ميدانست از ديگران به خلافت
سزاوارتراست, ولي با ابوبكر و عمر و عثمان به مدارا رفتار كرد و از هيچگونه
كمك نسبت به آنان دريغ نفرمود, تا نمونه عالي مدارا و حافظ اتحاد, هنگام اختلاف
راي باشد.[62]
حضرت زهرا سلام الله عليها نيز در مورد وحدت ميفرمايد: «وما
طاعتنا نظاماً للملة و امامتنا لَمّا للفرقة»
يعني؛ امامت براي حفظ نظام و تبديل افتراق مسلمين به اتحاد است.[63]
وحدت عالم اسلام در ديدگاه ايشان خيلي ارزشمند است: من
اميدوارم كه خيرخواهترين مردم باشم از براي مردم و كينهتوز نيستم كه از سر
عداوت و خود محوري جنگ به پا كنم و بايد آگاهي دهم كه اجتماع مسلمانان و جماعت
آنان اگر چه مكروه شما باشد بهتر است از پراكندگي و تفرقه هر چند دو دستگي و
جبههگيري خواست شما باشند.[64]
4ـ امام صادق(ع) و وحدت اسلامي
امام صادق(ع)
فرمود: «مسلمان برادر مسلمان است و براي برادر مسلمان خود مانند چشم و
آئينه و بالاخره راهنما و خيرخواه اوست هرگز به برادر مسلمان خود خيانت نميکند
درباره او نيرنگ و حيله بکار نميبرد به او ظلم و ستم روا نميدارد، به او دروغ
نميگويد و در غياب وي هم سخن ناروائي بزبان نميآورد.[65]
آنحضرت بياران و پيروان خود ميفرمود: «پيوسته خدا را در نظر داشته باشيد و با
هم برادران خوبي باشيد بخاطر خدا همديگر رادوست بداريد، و پيوند برادري خود را
مستحکمتر سازيد، براي هم خضوع و فروتني پيشه گردانيد، عطوفت و مهرباني بخرج
بدهيد، بديدار و ملاقات هم برويد، و با اين پيوندها و اتحادها، مکتب ما را زنده
بداريد.»[66]
بنابراين
اسلام و آموزههاي آن، انواع ناسيوناليسم با گونة افراطي را برنميتابد، مباني
خدا محوري و اهدافي كه در اسلام در راستاي وحدت انساني، كرامت و رستگاري بشر
مطرح ميگردد، با مباني ناسيوناليسم كه اومانيستي و انسان محور است، اصالت
نژاد، قوم، جغرافيا و يا نظام حكومتي خاص را بر پاية احساسات عاطفي و رواني،
مطرح ميكند، كاملاً در تضاد است.
بـ
ارزشها در اسلام و
ناسيوناليسم
جامعه اسلامي سنّتها و اصولي دارد كه ميتوان از آنها به
عنوان ارزشهاي اسلامي ياد كرد. هويت و استقلال جامعه اسلامي بستگي به پاسداري
آنها داشته و حفظ آنها يكي از مؤلفههاي وحدتاسلامي و تقريب مذاهب است. امام
علي(ع) به مالك اشتر دستور ميدهد: «هيچ سنّت شايستهي را مَشكن كه
معيار عمل بزرگان اين امت بوده است و همبستگي و كار ملت بر محورش سامان
مييافته است و هيچ راه و رسم جديدي ايجاد مكن كه به سنّتي از اين سنّتها آسيب
برساند.»[67] اما ارزشها در ناسيوناليسم با توجه به مباني و اهداف آن با
ارزشهاي اسلامي كاملاً متفاوتند، چون ارزشها در گرايشهاي ناسيوناليستي نسبي،
قومي، نژادي و... هستند، كه بر اساس منافع آنان ارزيابي ميشوند.
التقاط عقيدتي، تفكر خودخواهانه، نگاه ناسيوناليستي به قوم،
نژاد، مذهب، دين، عصبيت جاهلي، فخر فروشيها، قومگراييها از يك طرف، ظهور و
گسترش مكاتبي چون ناسيوناليسم، سكولاريسم، پلوراليسم، اومانيسم و ليبراليسم
و...از سوي ديگر بگونة از آسيبهاي تحقق وحدت مسلمين خواهد بود، كه در دو گروه
عمده عوامل بيروني و عوامل دروني قابل بررسي است.
1ـ
استعمارگران و سلطة هژموني سياسي؛ تفرقه افکني استعمار در کشورهاي اسلامي
و کوشش براي تأمين منافع اقتصادي و سياسيشان باعث دامن زدن به اختلافات مذهبي،
فرقهاي و نژادي ميان مسلمانان شده است، و از راه دولتـ ملت سازي، ايجاد
وابستگي فکري و اقتصادي و به کار گرفتن افراد وابسته در قسمتهاي حساس، زمينهي
جدايي کشورها و ملّتهاي مسلمان را فراهم ميآورند.
2ـ
سلطه اقتصادي غرب و ليبراليسم؛ سلطه اقتصادي غرب، ديگر عامل تفرقه و جدايي
است. در گذشته مسلمانان بر مهمترين راههاي دريايي و جادة ابريشم مسلط بودند،
امّا اينک شاهراههاي تجاري در دست قدرتهاي غربي است. بنابراين اقتصاد دنياي
اسلام به غرب وابسته است، اينجاست كه نه تنها مانع رشد اقتصاد بلكه مانع همكاري
و همدلي مسلمانان ميشود.
3ـ
هجوم فرهنگي غرب بر جوامع اسلامي؛ قدرتهاي استعماري، با تسلط بر شبکههاي
ارتباطي، رسانههاي جمعي، الكترونيك، اينترنت، مراكز فرهنگي، علميـ آموزشي و
دانشگاههاي كشورهاي اسلامي در صدند كه آداب، رسوم و آموزههاي فرهنگ خود را
تزريق كنند، و رواج دهند. اين امر باعث کج فهمي و دور افتادن از حقيقت اسلام،
ترک احکام اسلام و تعطيل شدن حدود اسلامي، تنگ نظري در علوم مذهبي، مسخ
ارزشهاي عقيدتي و اخلاقي و نابساماني در پذيرش آموزهاي ديني خواهد شد.
1ـ تعصبات
کور مذهبي در بين مسلمانان؛ اين امر مسلمانان را از تلاش براي نزديکسازي به
همديگر وشناخت صحيح يكديگر باز ميدارد، و باعث ايجاد فاصله بين پيروان مذاهب
اسلامي ميگردد.
2ـ استبداد حاكمان سياسي، ديوار بلند بياعتمادي؛ ظلم و اجحاف
حاكمان كشورهاي اسلامي از علل عمدة نارضايتي و اختلاف در جوامع مسلمين قلمداد
شده است، چون بهنام اسلام و آموزههاي اسلامي اعمالي را جهت نيل به منافعشان
انجام ميدهند، كه مسلمان اصيل و حاكميت اسلام ناب بگونة زير سؤال ميرود، و
اينجا است كه جو بياعتمادي ايجاد ميشود.
3ـ بيتوجهي
مسلمانان به مسائل روز جهان اسلام؛ مسلمانان در دنياي امروز نقطة اصلي اتکاي
خود را گم کردهاند. مسلمانان، اينک با پديدهاي به نام تجدد و مدرنيسم مواجه
شدهاند، که بدون هيچ زمينهي بايد آن را هضم کند. تنها راه نجات مسلمانان
«بازگشت بهخويشتن اسلامي» است.
آنان به مسائل مهم دنياي اسلام نظير مسأله فلسطين، کشمير، لبنان و...با
بيمبالاتي برخورد ميكنند، و اين خود با عث دوري مسلمانان ميگردد.
4ـ
ناسيوناليسم؛ اين پديده همانطور كه چندي قبل تبيين شد، رسيدن به «وحدت
اسلامي و تقريب » را با مشکل مواجه ميکند، چون با تلقي ناسيوناليستي، مردم هر
کشوري خود را برتر از همه ميدانند و همة امکانات و منافع را براي خود
ميخواهند. اين نوع «مليگرايي» ماهيت «اخوت اسلامي» را تضعيف ميکند و به «امت
اسلامي» آسيب ميرساند.
5ـ انحطاط
فکري و فرهنگي مسلمانان؛
غرب در قرون وسطي دوران رکود را سپري ميکرد، دامنه تمدن اسلامي تا دورترين
نقاط جهان امتداد يافته بود. ناآگاهي مردم از عوامل مهم حضور استعمار، باعث
ظهور استبداد و بروز هرج و مرج و انحطاط فكري شد، اين زمينهاي شد تا در اوايل
قرن بيستم، کشورهاي اسلامي از هم دورتر و دورتر شوند، و ديوار بياعتمادي بلندي
بعنوان يك فرهنگ، در بين افراد كشور و مسؤولين كشوري و در بين مردم نسبت به
همديگر بوجود آمده است، همه نسبت به بي اعتماد و ظنيناند، كه انديشة اتحاد به
آرزويي محال تبديل ميگردد.
الفـ اصول عام
و فراگير
1ـ تكيه بر وحدت كلمه و اشتراكات
مذهبي؛ مسلمانان در اعتقاد به قرآن، پيامبر، قبله و...اشتراك
دارند، و عقل و شرع اقتضا ميكنند كه بر
مشتركات فراوان تكيه كنند، و از برجستهكردن اختلافات جزيي پرهيز گردد، و وحدت
کلمه داشته باشند: «قُلْ يـأَهْلَ الْکِتَـبِ تَعَالَوْا إِلَي کَلِمَة سَوَآءِم
بَينَنَا وَبَينَکُمْ...؛[68] بگو: اي اهل کتاب، بياييد به سوي سخني که ميان ما وشما مشترک
است...»
2ـ دوري از
اختلافات و تسليم به امر خدا؛ «وَ
مَن يسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَي اللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ
بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَي;[69] کسي که قلب و جان خود را تسليم خدا کند و در آستان پروردگار
سر تسليم و اطاعت فرود آورد در حالي که محسن و نيکوکار باشد به دستگيره محکمي
چنگ زده است».
سيد جمال الدين اسدآبادي ميفرمايد: «
من نميگويم كه: به همه كشورهاي اسلامي يك نفر حكومت كند, زيرا اين كار بسيار
مشكل است, ولي اميدوارم كه حاكم و سلطان همه ملتهّاي مسلمان, تنها قرآن باشد و
عامل وحدت و يگانگي آنها دين آنها. با اين وحدت هر پادشاهي ميتواند در كشورش
براي حفظ حقوق ديگر كشورهاي اسلامي كوشش كند; زيرا حيات او به حيات آن ديگري و
بقايش به بقاي ملّت ديگر مسلمان بسته است.[70]
3ـ حفظ حرمت
يكديگر؛
افزون بر مقدسات مشتركي كه همه مسلمانان از آن
برخوردارند، يكسري اعتقادات هم از مختصات هر مذهب است. نبايد
پيروان مذاهب اسلامي
مقدسات يكديگر را مورد هتك و اهانت قرار دهند و به تحريك يكديگر بپردازند. اگر
پيروان اسلام حرمت يكديگر را نگاه ندارند، يكي از نتايجش آن
است كه دشمنان قسم
خورده اسلام مقدسات مشترك همه مسلمانان مثل قرآن كريم، رسول اكرم(ص)
و اماكن مقدس
آنان را مورد اهانت قرار ميدهند.
4ـ گفتگوي
رهبرانِ مذاهب اسلامي و ايجاد تعاون و همكاري؛ تفاهم و همدلي علماي مذاهب اسلامي و
كاستن از
سوء
تفاهمات، اصل مهم ديگري است، اين امر بدون گفتگوي مستمرّ و ارتباط سالم علمي و
فرهنگي
مداوم امكانپذير نيست. «المؤمن من اهل الايمان بمنزلة الرأس من الجسد؛ يألم المؤمن
لاهل الايمان كما يألم الجسد لما في الراس»[71]
مؤمن نسبت به
اهل ايمان چون سرنسبت به تن است، مؤمن از رنج مومنان رنجور شود
چنانكه
تن از رنج سر رنجور گردد.
«المؤمن للمؤمن كالبنيان المرصوص يشدّ بعضه بعضاً»[72]
مؤمن نسبت به مؤمن مانند بنايي محكم است كه اجزاي آن يكديگر را
استحكام ميبخشد.
قطعاً براي جهان اسلام «گفتگوي بين مذاهب اسلامي» بر
«گفتگوي بين اديان و تمدنها» تقدم دارد. حج بهترين فرصتي است
كه ميتواند ارتباط و همفكري عالمان و نخبگان جهان
اسلام را فراهم سازد.
5ـ گفتوگوي علمي، زمينه ساز وحدت؛
نخبگان و انديشمندان مذاهب مختلف، در سايه وحدت و آرامش، بستر
علمي
و
تحقيقاتي را گسترش دهند. چرا که در اين بستر علمي، نتايج باورنکردني به دست
آمده و ميآيد. براي مثال در همين فضاي وحدت بوده که شيخ محمد شلتوت، رئيس
دانشگاه
الازهر مصر، با پژوهش در مذهب شيعه در فتواي مشهور خود
ميگويد: «مذهب جعفري معروف
به مذهب شيعه امامي اثني عشري، مذهبي است که تعبد به آن، همانند: ساير مذاهب
اهل
تسنن، شرعاً جايز است...».
6ـ تعميق
روابط كشورهاي
اسلامي
و حذر نمودن از كينهتوزي نسبت به همديگر؛ «لاتباغضوا و لا تحاسدوا و لاتدابروا و كونوا
عبادالله اخوانا...»[73] نسبت به يكديگر بغض و حسد نداشته باشيد و بر همديگر پشت
نكنيد، بلكه بنده خدا و
برادر ديني باشيد. براي هيچ مسلماني جايز نيست كه بيش از سه روز متوالي برادر
دينياش را به قصد كينه و عداوت ترك نمايد. كاهش اختلافات و
تنشها يكي ديگر از اصول لازم الرعايه بين كشورهاي مسلمان است.
7ـ قرآن کريم
و نبوت پيامبر اکرم(ص) دو عامل مهم اتحاد؛ قرآن، کتاب جامع و کامل با سه مقوله: اخلاق، عقايد و احکام،
پرچم هدايت را به
دوش کشيده و همواره اين ندا را بهگوش جهانيان ميرساند که اگر مسلمانان در زير
سايه
اين پرچم جمع شوند، هدايت و رستگار ميشوند.
و نيز
نبوت پيامبر(ص) و رهبري واحد، يكي
ديگر
از عوامل وحدت شيعه و سني است، چنانچه در آيه چهلوشش انفال به آن اشاره شده
است.
8ـ تکيه بر
شخصيت حضرت علي(ع)؛
شيعه و سني ميتوانند با تبيين شخصيت علي(ع) به
نتايج قابل
ملاحظهي دست يابند; همان شخصيتي که ابن ابي الحديد ميگويد: «چه بگويم در حق
کسي
که از ديگران بر هدايت پيشي گرفت و به خدا ايمان آورد و او را
عبادت نمود; در حالي
که تمامي مردم سنگ را ميپرستيدند».
9ـ تنظيم
منشور وحدت اسلامي و ارائه راهكارها؛
منشور وحدت
اسلامي خود قانون اساسي خواهد بود تا ملل و كشورهاي مسلمان بر اساس آن يك
اتحادية عظيم را شكل دهند، و بر مبناي اصول تعريف شده انسجام خويش را به جامعة
جهاني تعريف كنند. بعلاوه ميتوان برخي راهكارهاي تحقق وحدت را در عناوين ذيل
برشمرد: 1ـ گفتگوي علمي بين عالمان شيعه و سني درمورد اختلافنظرهاي فقهي و
سياسي 2ـ تاسيس نهادهاي پژوهشي براي نظارت و كنترل برداشتهاي نادرست و جلوگيري
از تحريف معنوي قرآن و سنت 3ـ تاسيس مركزي براي شناخت و معرفي دقيق اهلبيت(ع)
و شبههزدايي از زندگي آنان و جلوگيري از تحريف سيماي عترت(ع) 4ـ
گسترش فرهنگ انس با قرآن و حديث 5ـ اهتمام به خودسازي و تقويت مساجد و نماز
و... 6ـ دفاع از آزادي انديشه و بيان در چارچوب قرآن و سنت 7ـ حمل گفتار و
رفتار مؤمنين بر صحت و پرهيز از اتهام بيجا 8ـ امر به معروف و نهي از منكر در
جامعه اسلامي 9ـ احياي روحيه خودباوري و نفي غربزدگي.
بـ راهکار
وحدت و تقريب مذاهب در انديشه امام خميني(ره)
1ـ ايجاد
نظام فکريـ فرهنگي
انحطاط فکري و
اعتقادي مسلمين و سلطه قدرتهاي استعماري و رژيمهاي استبدادي جز در پرتو زدودن
ريشههاي انحطاط و توليد نظريههاي ناب كاربردي امکانپذير نيست. مسلمانان با
مشتركاتي چون تاريخ، فرهنگ و سياست، ميبايد بازگشت به اصالت تاريخي و فرهنگي
را سرلوحه حرکتخود قرار داده ومؤلفههاي هويت ديني و ملي را به خوبي شناسايي و
دروني نمايند.[74] نظام فکري امام خميني; از سه مفهوم اساسي تشکيل يافته بود:
«اسلام»، «استقلال» و «آزادي». به اعتقاد امام خميني; بحران اصلي جهان اسلام
معلول فاصله گرفتن دولتها و ملتهاي اسلامي از آموزههاي حياتبخش اسلام و
قرار گرفتن مسلمين در تحت سلطه قدرتهاي غربي و شرقي و نيز اعمال خودکامگي از
سوي رژيمهاي مستبد و وابسته است.[75] به عقيده او تنها «اسلام» ناب محمدي است که ميتواند پردههاي
مرزهاي جغرافيايي، علايق ملي، منافع فردي و وابستگيهاي فرهنگي را کنار زده و
بدون تعلق رنگ و نژاد، تمامي را در مرکز واحد گردآورد.[76] شيوههاي تعميم و تعميق نظام فکري و ايجاد باورهاي جهان شمول
را در ذيل مرور ميكنيم.
الفـ فعال
شدن نخبگان ديني و ملي در عرصه عمل؛ براي توسعه و تعميق نظام فکريـ فرهنگي و
تبليغاتي اين امر ضروري مينمايد. نخبگان ديني در حوزه تعميق انديشه ديني و
نخبگان ملي (روشنفکران متعهد) در حوزه تعميق فرهنگ ملي، نقش رهبري کننده را به
عهده دارند.[77]
بـ توسعه و
تحکيم پايگاههاي تبليغي و روابط اجتماعي
نخبگان مذهبي
وملي که مسؤوليت اجراي طرح «تعميم و تعميق» را به عهده دارند، پايگاههاي سنتي
تبليغ و باورسازي به دليل نفوذ و جايگاه مردمي داشتن و نيز سلطه ديرينه و سنتي
نخبگان ديني بر آنها و همچنين هزينهبر نبودن آنها در شرايط ويژه طفوليت
نهضتفکري اسلامي، بيشتر مورد توجه قرار ميگيرد.[78] امام خميني; به عمق نقش اجتماعات ديني چه در بعد انديشهسازي
و چه در بعد اجتماعسازي به خوبي پيبرده است. از جمله او «حج» را نه يک عمل
عبادي صرف، بلکه يک گردهمايي تمام عيار براي همه مسائل بينالمسلمين ميداند;
از انجام عبادات فردي گرفته تا بازگشتبه هويت جمعي اسلامي و مرکز
تصميمگيريهاي سياسي،[79]
(محل اجتماع
سران دول) و ارائه طرحهاي کارشناسي از سوي کارشناسان و متخصصان جهان اسلام.[80]
2ـ راهكار
سياسيـ علمي
الفـ
دولتها؛ «ما حرفمان اين است که دولتها بيايند... همه رئيسجمهورها بنشينند
پيش هم و حل کنند مسائلشان را. هر کس سر جاي خودش باشد، لکن در مصالح کلي
اسلامي، در آن چيزي که همه هجوم آوردهاند به اسلام در او با هم اجتماع کنند،
جلوشان را بگيرند و آسان هم هست.»[81] ايشان بر آن است كه اگر دولتهاي اسلامي بخواهند، به يك تقريب
و همگرايي اساسي ميرسند.
بـ ملتها؛
«ملتها خودشان بايد در فکر اسلام باشند، مأيوسيم ما از سران اکثر قريب به
اتفاق مسلمين، لکن ملتها خودشان بايد به فکر باشند و از آنها مايوس نيستيم.»[82]
امام معتقد
است كه محوريت مردم، در امر اتحاد با هماهنگي دولتهاي اسلامي از اهميت خاصي
برخوردار است.
مباحثي كه
پيرامون تقريب مذاهب و ناسيوناليسم مطرح گرديد، ما را به نتايج ذيل رهنمون
ميشود.
1ـ مباني خدا
محوري و اهدافي كه در اسلام در راستاي وحدت انساني، كرامت و رستگاري بشر مطرح
است، با مباني ناسيوناليسم كه اومانيستي و انسان محور است، و اصالت نژاد، قوم و
يا نظام حكومتي خاص را بر پاية احساسات عاطفي و رواني، مطرح ميكند، كاملاً در
تضاد است. چون خداوند كريم برتري انسانها را در تقوي ميداند، نه در نژاد و
قوميت.[83]
2ـ در ايجاد
وحدت و تقريب مذاهب،
دو موضوع «حفظ اسلام» و «حفظ وحدت اسلامي»، بايد در كنار هم
مورد توجه خاص قرار گيرد و هيچ كدام را نبايد فداي ديگري كرد. همة مسلمانان
وظيفه دارند كه دين اسلام را حفظ و گسترش دهند.
3ـ
منظور از «وحدت انسانها
و تقريب مذاهب» توحيد اعتقادي نيست، بلكه آنان همدلي داشته و به حقوق يكديگر
احترام بگذارند و مصالح متقابل را رعايت كنند، و فرقههاي اسلامي بهطور صحيح
يكديگر را بشناسند[84].
4ـ ايمان و توجه به خداي واحد، الفت انساني، فضائل و ارزشهاي
بشري، آفرينش از «نفس واحده» را ميتوان از مباني وحدت ياد نمود.
5ـ قرآن كريم، يكي از عوامل تقريب مذاهب و وحدت، خلقت انسانها
را از «نفس واحده» ميداند.[85] نه تمايزاتي چون قوم، حزب، مليت. چنانچه آية يك سورة نساء،
بر مفهوم نفس واحده تاكيد دارد.
9ـ ناسيوناليسم پيامدهاي مثبت و منفي در جوامع انساني دارد كه
تأثيرات منفي ناسيوناليسم بيشتر از مثبت آن است.
10ـ از راهكارهاي تقريب مذاهب، گفتوگوي انديشمندان مسلمان،
توجه به مشتركات، و به فرموده امام خميني(ره) برگشت بهخويشتن خويش
و نفي سلطة استكبار را ميتوان ياد كرد.
والسلام
منبع: فصلنامه
انديشه تقريب، ش 15، 1387.
---------------------------------------------------
*
فوق
ليسانس فلسفه و كارشناسي حقوق و علوم سياسي.
[1]
. مجله
پگاه حوزه، شماره 96 و 97، مصاحبة آيت الله واعظزاده خراساني.
[2].
اسكندري, بازخواني انديشه تقريب, ص 32.
[3]
. با
تلخيص از:
فصلنامه معرفت،
شماره 24،
جهان
اسلام و شيوههاي مبارزه با توطئههاي غرب، مصاحبة پرفسور روژهگارودي.
[4]
.
ماهنامه پيام حوزه، شماره 13، مصاحبه آيت الله واعظزاده خراساني.
[5]
.
فصلنامه هفت آسمان، شماره 7، تقريب مذاهب اسلامي؛ گامي به پيش،
بخشهاي از نامة امام موسي صدر كه به تاريخ 2/3/1348 به شيخ حسن خالد
مفتي معظم لبنان، نگاشته شده است.
[8]
. مجله
پگاه حوزه، شماره 96 و 97، مصاحبة آيت الله واعظزاده خراساني.
[9].
سيدمحمدباقر حكيم، وحدت اسلامي (از ديدگاه قرآن و سنت)، ترجمه
عبدالهادي فقهي زاده (تهران: تبيان، 1377) ص 31.
[10].
سيد محمد باقر حكيم، پيشين، ص 117.
[11].
Andrew Heywood, political ideologies second Edition Macmilan Press
LTD, 1998, p. 152.
[13].
محمد جواد، نوروزي، فلسفه سياست، مؤسسه آموزشي وپژوهشي امام خميني،
1380، قم، ص 82.
[14].
Kedourie, E lie
(1993). Nationalismen. WSOY, Finland 1995.
[15].
www.anus.com/tribes/snus. nihilism/artiklar/alexis/nationalism
7/6/2007.
[16].
Gellnes, Ernest
(1997). Satat, Nation, Nationalism. AiT scandbook, Falun1997.
[17].
مجيد اسکندري، افغانستان در مسير وحدت ملي،
www.ariaye.com/dari/qanoonasasi/eskandari2.html
[18].
اسماعيل، معظمپور، نقد و بررسي ناسيوناليزم تجددخواه در عصر رضاشاه،
مركز اسناد انقلاب اسلامي، تهران، 1383، ص35.
[20].
Andrew Heywood, political ideologies second Edition Macmilan
Press LTD, 1998, p. 152.
[21].
محمد، آصف، مباني ايدئولوژيك حكومت، در دوران پهلوي، مركز اسناد انقلاب
اسلامي، تهران، 1384، صص 73-78.
[22].
Hans Kohn, the idea of nationalism, Nith printing, The Mcmilan
Company, Newyork, 1967, p.76.
[23].
دكتر محمد ستوده، جزوه درسي دانشگاه مفيد، شناخت ماهيت و عملكرد
امپرياليسم.
[24].
دايرة المعارف ناسيوناليزم، زير نظر الكساندر ماتيل، ج1، مترجمان:
كامران فاني، محبوبه مهاجر، تهران، وزارت خارجه، 1384، صص 434-666.
[26].
برگرفته از:
پيشين، ص 271.
[30].
با تلخيص از:
معظمپور، اسماعيل، پيشين، صص 64-57؛ تحول ناسيوناليزم در ايران،
داريوش قهري، مركز اسناد انقلاب اسلامي، تهران، 1383، صص 69-79.
[31].
دايرة المعارف ناسيوناليزم، زير نظر الكساندر ماتيل، ج2،پيشين، 1384، ص
493.
[32].
معظمپور، اسماعيل، نقدوبررسي ناسيوناليزم تجددخواه در عصر رضاشاه،
مركز اسناد انقلاب اسلامي، تهران، 1383.
[33].
روح الله، خميني، وحدت از نگاه امام خميني(ره) مؤسسة نشر و تنظيم آثار
امام، قم، 1376.
[34].
رامين، جهانبگلو، تاگور وجدان بشر، ترجمهي خجسته کيا، چاپ
اول 1379، نشر ني، تهران
ص 40.
[35].
Rabindaranat Tagore, Reminiscecec, New Delhi,p.122.
[38].
محمدحسين طباطبايي، الميزان، قم، اسماعيليان، 1394، ج 8، ص
135; فخرالدين محمد رازي، تفسير كبير(بيروت: دارالمعرفة، 1414ق) ج8، ص
167.
[39].
محمدرشيد رضا، المنار (بيروت: دارالمعرفة، 1414ق) ج 4، ص 223-
326.
[40].
سيدمحمدحسين طباطبايي، الميزان، پيشين; فخرالدين محمد رازي،
تفسير كبير (بيروت: دارالمعرفة، 1414ق) ج 8، ص 64.
[45].
تفسير الميزان ج 3، ص 369و التبيان ج 2 ص 545.
[47].
اصول كافي، ج1، ص 446
[48]
.
سيره
ابن هشام، ج1، ص150.
[50].
كنز العمال، ج1، ص 149، نهج الفصاحه، ج 3112.
[53].
همان، 477، حكمت 50.
[54].
همان، 470، حكمت 10.
[55].
همان، 60، كلام 18.
[56].
همان، 184، كلام 127.
[57].
نهج البلاغه،
نامه 47.
[59].
نهج البلاغه، ترجمة محمد دشتي، نامة 53.
[60].
فرهنگ آفتاب، ج 1، ص 87.
[61].
صبحي صالح: 102، خ 74.
[62]
.
عبدالكريم، بيآزار شيرازي، همبستگي مذاهب اسلامي، نشر: سازمان فرهنگ و
ارتباطات اسلامي، تهران،1377، ص 245.
[63].
كشف الغمه، ج1، ص 483.
[64].
حياة الامام الحسن بن علي (ع)، باقر شريف قرشي، ج 2، ص 276.
[65]
.
بحارالانوار ج 74 ص 166.
[66]
.
اصول
کافي ج 2، ص 175.
[70]
.
العروة
الوثقي/72ـ 73; زعماء الاصلاح/84..
[71].
نهج الفصاحه، ج 3/6.
[72].
صحيح مسلم، ج 4، ص 199، نهج الفصاحه، ج3 ص103.
[74]
.
تبيان
(وحدت از ديدگاه امام خميني)، دفتر پانزدهم، مؤسسه تنظيم و نشر آثار
امام خميني، ص 175.
[75]
.
در
جستوجوي راه از کلام امام، دفتر 14، امير کبير، 1362، ص 340.
[76]
.
مجموعه
آثار کنگره بررسي مباني فقهي امام خميني، ج13، مؤسسه تنظيم و نشر آثار
امام، 1374، ص 45.
[77]
.
در
جستوجوي راه از کلام امام، دفتر هشتم، ص 285.
[78]
.
صحيفه
نور، ج6، ص49.
[79]
.
صحيفه
نور، ج13، ص126.
[80]
.
همان،
ج 18، ص236.
[81]
.
صحيفه
نور، ج 18، ص 195.
[82]
.
در
جستوجوي راه از کلام امام، دفتر پانزدهم، ص179.