گفته می شود که هزاره‌ها از همبستگی اجتماعی قویی برخورداراند. مثلن برای یک خواست مشترک، اکثر این مردم احساس مسوولیت می کنند و در هرجایی‌که هستند واکنش نشان می دهند. این ادعا درست است. هزاره‌ها همبستگی قویی دارند. این همبستگی ناشی از فشار، درد و خواست‌های مشترک است. اما باید متوجه باشیم که همبستگی اجتماعی بتنهایی عامل قدرت نیست. هزاره‌ها نیازمندند تا قدرتمند شوند و قدرت سیاسی در یک جامعه، فقط از طریق ساختار تشکیلاتی بوجود می‌آید. ساختار تشکیلاتی است که قدرت و ظرفیت افراد یک جامعه را باهم جمع می کند و در مسیر درست بچرخش در‌ می‌آورد. هزاره‌ها یک جامعه هم درد، اما بدلیل نداشتن تشکیل سیاسی درست، جامعه ضعیفی است. این ضعف می بایست از طریق ایجاد تشکل سیاسی که به نخبگان سیاسی جامعه اعمال قدرت مشروع می‌دهد برطرف شود.

در این نوشته سعی می کنم به موانع شکل گیری یک جریان سیاسی فراگیر در درون جامعه هزاره‌، علارغم ظرفیت موجود، بپردازم و تا حد ممکن به راه حل‌ها نیز اشاره داشته باشم.

خوش‌باوری به آرمانِ داشتن جامعه انسانی

هزاره‌ها تا هنوز که هنوز است مردمان ساده‌ی اند. بسیاری مردم هزاره‌ روستا نشین‌اند. آنانی‌هم اگر شهر نشین شده اند هنوز رویا و نوستالژی زندگی روستایی را در ذهن می‌پرورانند. در فرهنگ زندگی روستایی، معمولن، انسان‌ها رفتار صادقانه‌ی دارند و بدلیل همسبتگی شدید اجتماعی به کمک‌هم می شتابند و به آنچه دارند بسنده می کنند. در روستاها معمولن فاصله طبقاتی چندان زیاد نیست و مردم تا حدی به منابع حیات دست‌رسی دارند. کم یا زیاد زمین هست و کار فیزیکی و درآمد بخور و نمیری که تا حدودی قناعت همه را بدست می‌آورد. این مردم در نظام‌های پیچیده فعلی نیز رفتار صادقانه‌ی دارند. آنان تصور می کنند که هرکسی می بایست به آنچه دارد بسنده کند و روزی می بایست چشم همه سیر شود و ظلم و تعدی و تجاوز از بین برود. اما در نظام‌های فعلی این تصور خیال خامی است. در جهان کنونی، هرآنکه قوی هست قوی‌تر می شود. جوامع قدرتمند نه‌تنها به داشته‌های خود بسنده نمی کنند بلکه در پی تصرف و کنترل حد اکثر ممکن منابع زمین و منابع علم، تکنولوژی و قدرت اند. در چنین وضعیتی هزاره‌ها می بایست خیال انتظار یک جامعه انسانی و عاری از ظلم و تعدی و تجاوز را از خود دور کنند. راز بقای آنان وبسیاری جوامع دیگر فقط و فقط در قدرتمند شدن است. عطش هزاره‌ها می بایست برای تصرف منابع موجود بیشتر شود تا حدی که هیچ‌کسی را یارای چشم دوختن به آنان نباشد. بدلیل باور ساده به داشتن جامعه انسانی،‌ در اوایل حکومت جدید، هزاره‌ها اولین کسانی‌ بودند که سلاح‌های خویش را زمین گذاشتند و دواطلبانه به دولت تسلیم گردند. این مردم بدست خود یکی از اهرم‌های قدرت را از دست دادند و بعد‌ها که زندگی آنان مستقیم مورد تهدید و خطر قرار گرفت بی سلاح و بی دفاع ماندند و هنوز که هنوز هست هزینه‌‌های زیادی می‌پردازند. روی آوری هزاره‌ها به کارهای صرف مدنی از تنگدستی‌ ناشی می‌شود و بهمین دلیل‌هم هست که حرف‌شان معمولن بجایی نمی‌رسد. این معادله می بایست برعکس شود.

مشکل مدعیان منافع سیاسی جامعه

در هرجامعه‌ی یکتعداد، به مروز زمان، در جایگاه مالکان و سهامداران سیاسی( Political Stockholders) قرار می‌گیرند. در جامعه هزاره‌هم چنین است. در این جامعه، یک‌ تعداد نهادها و افراد، بدلایل زیاد، خودشان را صاحب اختیار منافع سیاسی مردم می دانند. این حلقه شامل روحانیون و مراکز مذهبی، حاجی‌ها و تاجران بزرگ، مامورین دولت و نیز رهبران احزاب سیاسی می گردد که معمولن بدلیل منافع اقتصادی، موقعیت اجتماعی و حس ارزای شخصیتی در برابر اصلاحات و در واقع نظم جدید اجتماعی می ایستند مگر اینکه نفع‌شان را در تغییر ببینند. از این جمله معمولن رهبران سیاسی مانع مهمتری اند. آنان بخصوص در جوامع سنتی و غیر دموکرات خودشان را رهبران سیاسی مادام‌العمر می دانند و حاضر نمی شوند به راحتی این جایگاه را به افراد جدید و یا سازمان‌های جدید بدهند. این افراد در واقع همان دیکتاتورهای هستند که تمام منابع قدرت را برای خود و خانواده خویش می‌خواهند و نگاه‌شان به مردم نگاه رهبر به رعیت است. مردم هزاره نیز با چنین افرادی روبرو اند. افرادی که فکر می کنند جایگاه رهبری جامعه حق طبیعی و دایمی آنان اند. متاسفانه اینگونه افراد همیشه دچار اشتباه می شوند. آنان تا جایی مقام رهبری را برای خود طبیعی و حقیقی می پندارند که اکثرن متوجه تغییرات اجتماعی ناشی از جابجایی فرصت‌ها، جابجایی نسلی و در نهایت قدرتمندشدن افراد جدید نمی شوند. سرسختی آنان در بسا موارد پایان تلخ برای‌شان دارد و متاسفانه در اکثر موارد نه تنها به ضرر خودشان بلکه به ضرر فرزندان‌شان نیز تمام می شود، افرادی که متعلق به نسل جدید اند و می‌توانند در یک فضای دموکراتیک و رقابتی نقش بهتری ایفا نمایند. در این زمینه کافی‌است به سرنوشت بسیاری دیکتاتورها و تمامیت‌خواهان دنیا نگاه کنیم که از اوج قدرت به یکباره و نسل اندر نسل به قعر جهنم خشم و قهر مردم می افتند و تمام داشته‌‌های خویش را از دست می‌دهند. اما خوش‌بختانه مشکل مدعیان منافع سیاسی در جامعه هزاره مشکل خیلی جدی و ریشه‌ی نیست. این مشکل کمی با هوشمندی از طرف این افراد و کمی هم توجه نسل جدید و تا حدودی حفظ جایگاه و منافع اقتصادی آنان حل شدنی است. اما مهم‌تر از این مشکل، مشکل احزاب نیم‌بندی است که طی سال‌های گذشته بدلیل وابستگی به منافع بیگانگان به فعالیت‌های زیر زمینی روی آورده اند. چنین نهادهایی در بین جامعه هزاره حضور زیرزمینی گسترده‌ی دارند. معمولن اینگونه نهاد‌ها از قدرتمند شدن مردم و افتادن سرنوشت مردم بدست خودشان هراس دارند و سعی می‌کنند به اشکال مختلف در برابر اراده مردم بیستند. بهرحال جامعه‌ی اگر خواهان تغییر است و تصمیم دارد سرنوشت خویش را بدست خویش بگیرد می‌بایست از این دوسد مهم بگذرد.

نداشتن اعتماد بنفس لازم

عامل عمده دیگری که مانع شکل گیری جریان سیاسی فراگیر در درون جامعه هزاره می گردد خود بازیگران سیاسی جدید اند. این بازیگران بدلایل زیاد و از جمله نداشتن تجربه لازم در عبور جامعه از یک مرحله به مرحله دیگر، نداشتن اعتماد بنفس لازم و نیز هراس از جریانهای قدیمی و ریشه دار، در مواقعی که باید تصامیم تاریخی و تعیین کننده بگیرند نمی‌گیرند. هزار‌‌ه‌ها بعد از دو دهه انسداد سیاسی داخلی و بدلیل رشد سطح سواد مردم با موجی از تیوری‌پردازان و بازیگران سیاسی روبرو اند. اما این نیروی عظم گاه بدلایل ذکر شده اصل هدف را گم می کنند و به چیزهای بسیار کم قناعت می کنند. حضور آنان در رسانه‌ها، قرار گرفتن در جایگاه سخنگوی مردم، شرکت در جلسه‌ها و برنامه‌های فرهنگی و هنری و آیینی برای اکثر این افراد قناعت‌بخش و مطلوب است. تمام این افراد به‌لحاظ تیوری می دانند که قدرت جامعه در میزان تشکیلاتی بودن‌شان اند ولی در عمل چنین گامی‌را بر نمی‌دارند. بازیگران سیاسی هزاره می‌بایست بدانند که قربانی‌های مردم تنها برای تامین خوراک بحث‌های اکادمیک، کلیپ‌های موسیقی، شعر و مقاله آنان نیست. مردم واقعن تغییر می‌خواهند و می‌خواهند این هزینه ها در نهایت نتیجه محسوس داشته باشد و مردم با عزت و احترام زندگی کنند. در غیر‌ان ممکن است جامعه دچارسرخوردگی شود و ممکن است این وضعیت جامعه را بسوی نوعی از بی اعتمادی نسبت به قشر تحصیل کرده سیاسی و حتی آنارشی سوق دهد که در چنین وضعیتی همه دچار ضرر خواهند شد. بازیگران سیاسی جدید بهتر است تکلیف‌شان را با خود روشن سازند. این افراد یا بهتر است در راس قرار نگیرند و یا اگر می‌گیرند توانایی تصمیم‌گیریهای بزرگ را نیز داشته باشند.

در پایان این نوشته باید اضافه کنم که عوامل ذکر شده تنها موانع شکل‌گیری یک جریان سیاسی بزرگ در درون جامعه هزاره نیستند. عوامل دیگری از جمله عامل اقتصادی، فشار دولت و حتی جریان‌های مداخله‌گر خارجی ممکن است نقش داشته باشند. اما نسل جدید جامعه باید بدانند که یک جامعه نمی تواند صرف با عکس العملهای منفعلانه ادامه حیات بدهد. تظاهرات، شمع روشن کردن و فعالیت‌های انترنتی می توانند وسیله‌های خوبی برای قدرت نمایی و بلند کردن صدای مردم باشند ولی این حرکتهای اعتراضی در جامعه ی مثل افغانستان نمی تواند حلال مشکل مردم باشند. مردم می‌بایست خود دست بکار شوند. خودشان را برای پرداختن هزینه‌های یک تشکل سیاسی فراگیر آماده کنند و این گام مهم و تعیین کننده و اقتدار بخش را بردارند.

منبع: جمههوری سکوت